فرشته هاي بدون بال


 

نويسنده:سعيد بني نوع




 
اگر زندگي را به دانشگاهي تشبيه كنيم، ما دانشجوياني هستيم كه دوره ها و ترم هاي مختلفي را از اين دانشگاه به طور تجربي مي آموزيم و رشد مي كنيم. از آنجايي كه آموزش هميشه با رشد همراه است، فارغ التحصيلان اين دانشگاه هميشه تجربه هاي كارآمدي براي جوان ترها دارند. ولي گاهي در اين دانشگاه نيز پيدا مي شوند دانشجوياني كه نابغه اند و جهشي عمل مي كنند. آنان الگوهاي مناسبي براي بقيه افرادند. در اين دانشگاه سن و سال مطرح نيست. كساني هستند كه با هفتاد و يا هشتاد سال سن به مانند لاك پشتي در لاك خود فرو رفته اند و جز به خود به چيزي نمي انديشند. دنياي آنان از خور و خواب و خشم و شهوت تشكيل شده و چنين مي انديشند كه دنيا آفريده شده تا آنان به كامروايي بپردازند و برعكس جواناني هستند كه نابغه اند و وجودشان نه تنها براي اطرافيانشان بلكه براي زميني كه بر رويش قدم مي گذارند وزنه اي قابل توجه است. اگر كمي با دقت به اطرافمان نگاه كنيم و با صبوري بيشتري به سختي هاي زندگي توجه كنيم، خواهيم ديد كه در سختي ها آموزش هايي نهفته است كه در شادكامي و راحت زيستن دسترسي به آن آموزش ها غير ممكن است. گاهي حتي نوع زندگي ديگران مي تواند الگويي مناسب براي آموزش ما باشد. نوع زندگي من و فراز و نشيب هاي آن اين فرصت را به من بخشيد تا بتوانم با انسان هاي بسياري در تماس باشم، مكان هايي متفاوت با انسان هايي متفاوت آموزش هاي بسياري براي من در پي داشت كه مي خواهم چند نمونه از آنها را با شما قسمت كنم. زماني مي انديشيدم كه پول، حلال بسياري از مشكلات مي باشد و براي زندگي خوب و راحت پول فراواني لازم است تا احساس آرامش كنم.
چون چنين افكاري داشتم ناخودآگاه در مسيري حركت مي كردم تا به هدفم برسم و آن درآمد هر چه بيشتر بود. همين امر باعث شده بود كه از زيبايي هايي كه در اطرافم سعي داشتند به من بفهمانند كه زندگاني بدون پول زياد هم زيباست و اين ما هستيم كه بايد اين زيبايي ها را بيافرينيم. از آنجايي كه اصولاً آدم نوع دوست و حيوان دوستي هستم ولي متأسفانه هميشه از نوع راحتش را انتخاب كرده ام بدين معنا كه براي رسيدگي به يك نفر هميشه فكر مي كردم كه بايد برايش هزينه اي پرداخت كنم. همين موضوع سبب شده بود كه به مرور زمان در لاك خود فرو بروم و بعضي از ارزش هايم را از دست بدهم. تا اينكه در يكي از ترم هاي مختلفي كه زندگي برايم تدارك ديده بود با افراد خاصي آشنا شدم و بزرگترين درس زندگيم را از آنان آموختم.
بي جا نيست كه مي گويند«تو هر چه بخواهي زندگي همان را به تو مي دهد.» من كمك به همنوع و حيوانات را دوست داشته ولي هميشه فكر مي كردم كه براي كمك به ديگران پول فراواني لازم است، ولي زندگي با قرار دادن فرشتگاني بر سر راه من به من آموخت كه بدون پول هم مي شود فرشته شد.
گاهي مي انديشم خداوند فرشتگاني بر روي زمين دارد كه به حرمت آنان با وجود اين همه گناه آدميان هنوز قيامت را بر پا نكرده. آن روز به يكي از بيمارستان هاي دولتي براي عيادت دوستي رفته بودم كه با فرشته آشنا شدم. دختر جوان ساده و بي پيرايشي بود كه با وجود اينكه بيمار خاصي در بيمارستان نداشت براي عيادت از بيماران بدون همراه آمده بود كه به اتاق دوست من هم سركي كشيد و حال و احوالي كرد و آرزوي سلامت. وقت ملاقات تمام شده بود و من هم مي بايست كه آنجا را ترك مي كردم كه با وي همراه شدم و چنين شد كه متوجه شدم بيمار خاصي ندارد. از پله هاي بيمارستان سرازير شديم كه او براي يافتن دستشويي به سمت پشت بيمارستان (حياط پشتي) مي خواست برود كه من هم با وي همراه شدم. حياط پشتي در دست تعمير بود و مقداري قير روي زمين ريخته شده بود. همچنان كه به دنبال دستشويي مي گشتيم، صداي جيغ بچه گربه اي توجه مان را جلب كرد و فرشته به طرف صدا و به دنبال گربه رفت. بچه گربه به قيرهاي زير پله كه هنوز در اثر تابش خورشيد گرم بود، چسبيده بود و نمي توانست فرار كند. هر دو دل سوزانديم ولي او فقط به دل سوزاندن بسنده نكرد و به دنبال پيدا كردن تينر به بيرون از بيمارستان رفت ـ وقتي برگشت يك تكه ابر و يك شيشه تينر در دست داشت. به هر سختي بود گربه را از آن قيرها جدا كرد و با خود به بيرون از بيمارستان برد. من هم كه ناخودآگاه درگير اين مسأله شده بودم به دنبالش به راه افتادم. در ضمن برايم جالب شده بود كه او مي خواهد با گربه چه بكند؟ او كه كنجكاوي مرا ديد گفت : «مي خوام ببرمش خونه بشورمش. اگه بخواي تو هم مي تواني بياي». من كه خوشرويي او برايم خوش آينه بود در ضمن كار خاصي هم نداشتم به دنبالش رفتم. خانه اش طبقه زيرزمين آپارتماني بود. با خانواده اش زندگي مي كرد. پدري بيمار و مادري دلسوز داشت، نه خانه مال خودشان بود و نه ماشيني در كار بود. از صحبت هايش متوجه شدم كه دو شيفت كار مي كند تا خرج خانواده را تأمين كند. فرشته بلافاصله گربه را با آب ولرم و بتادين شستشو داد و سعي كرد كه موهايش كه هنوز قيري بود را با قيچي كوتاه كند. داخل حياط كوچكشان سر و صداي گربه هاي ديگر توجه ام را جلب كرد. به جلوي پنجره رفتم. صحنه مقابل برايم غير قابل باور بود. 9-8 تا گربه و بچه گربه كه يكي چشمش پانسمان بود، يكي پايش چلاق بود و ديگري پشتش پانسمان بود كه فهميدم در تصادفي كليه اش را از دست داده و اين دختر جوان كه در محل حضور داشته گربه را به دامپزشكي رسانده و عملش كرده است و اكنون دوره نقاهت را مي گذراند. با تعجب پرسيدم همه اينها رو مي خواهي نگه داري؟ گفت «نه، به ترتيب حالشان كه بهتر شد دوباره به خيابان برگردانده مي شوند.»
به او كه هنوز داشت موهاي بچه گربه را قيچي مي كرد نگاه كردم، شخصيتش برايم جالب بود. حالا ديگر با هم دوست شده بوديم. قرار جمعه هفته بعد را گذاشتيم. جمعه بعدي مرا به باغي خارج از شهر برد. صداي پارس سگ ها مي آمد، اول ترسيده بودم، او كه ترس مرا ديده بود گفت نترس، اونها توي قفس هستند. باز هم مرا به تعجب وا داشته بود. وسط باغ قفس بزرگي پر از سگ هايي از هر نژاد بود. بلافاصله گفت «ميانه ات با سگ ها چطوره؟» گفتم : خيلي دوستشون دارم، ولي اينها فكر كنم سي تايي هستن.» گفت: چهل تا. گفتم : از كجا پيداشون كردي؟ گفت : «راستش اين باغ مال يه مردم خير، اين سگ ها هم، همه يا ولگردند و يا راه گم كرده اند، و صاحب اين باغ اونها را به صورت پانسيون اينجا نگهداري مي كنه. حالا اگه كسي هم كمكي بكنه، چه بهتر! پرسيدم: تو اينجا چه مي كني؟ گفت : «من هم به طور اتفاقي متوجه شدم كه همچين جايي وجود داره (كمك به حيوان هاي خياباني و درمانده)دو هفته يه بار ميام و سگ ها رو حمام مي كنم و آنها را مي شورم و شايد بتونم از رستوران ها نان خشك و يا غذايي برايشان تهيه كنم.» پيش خودم فكر كردم كه به راستي او كيست و چه قلب بزرگي دارد. با كمك صاحب باغ و سرايدارش سگ ها را يكي يكي حمام كرديم و آنها را شستيم، سگ هايي را كه بر اثر دعوا با يكديگر زخمي شده بودند پانسمان كرديم.
سگ ها كه معلوم بود به آن دختر جوان عادت دارند، برايش دم تكان مي دادند و ابراز احساسات مي كردند. 5-4 ساعتي در آن باغ كار كرديم. كاملاً خسته شده بودم، وارد يك زندگي جديد شده بودم. آن دختر جوان، با همه سادگي اش، گويي از ما نبود، اگر خانه اش را نديده بودم پيش خودم فكر مي كردم حتماً يك فرشته است. گويي زندگي اين دختر را سر راه من قرار داده بود تا من جواب بسياري از سوالاتم را بگيرم. دوباره جمعه رسيد و طبق قولي كه به فرشته داده بودم در ميدان آزادي منتظرش ايستاده بودم كه از راه رسيد. با آن لبخند شيرينش، چهره رنگ پريده اش، براي دير كردنش عذرخواهي كرد و به راه افتاديم. هر چه از او سوال كردم كه به كجا مي رويم، فقط گفت : «صبر كن، خواهي ديد». سوار ماشين هاي جاده قديم كرج شديم و به سمت قلعه حسن خان به راه افتاديم. بعد از ساعتي ماشين سواري، جلوي درب بزرگي رسيديم كه رويش نوشته شده بود : (خانه سالمندان...). وارد محوطه بسيار بزرگي شديم و بعد از طي كردن مسافتي نسبتاً طولاني به ساختمان مديريت رسيديم. مدير آنجا كه خانم مسني بود و معلوم بود كه ساليان درازي را در آنجا خدمت كرده، فرشته را خوب مي شناخت، به استقبال ما آمد و بعد از تعارف هاي مرسوم به ما اجازه ورود داد.
فرشته كه آنجا را به خوبي مي شناخت، مرا راهنمايي كرد: اين قسمت مال كساني است كه وضعيتي نسبتاً عادي دارند. ولي ما به قسمتي وارد شديم كه بيماران حاد در آنجا زندگي مي كردند. پيرزناني كه دست روزگار برايشان نه دنداني به جا گذاشته بود و نه مويي. با خوشرويي به استقبال ما آمدند و هر كدام سعي داشتند ما را به سمت خود كشيده و درد و دل هايشان را،‌ تنهايي هايشان را با ما قسمت كنند. از بچه هايشان مي گفتند، از نوه هايشان، همسر از دست داده شان، خانه هاي از هم پاشيده شان، ولي همگي در يك نقطه نظر مشترك بودند و آن عشق به فرزندانشان بود. با وجود اينكه از آنها جفا ديده بودند با چنان عشقي درباره فرزندانشان صحبت مي كردند كه معلوم بود حاضرند تنها باقيمانده وجودشان را نيز به راحتي به آنان ببخشند، مادري مي گفت: «من فقط يك دختر دارم و او به خاطر شرايط زندگيش، كارش و اينكه همسرش مرا نمي خواهد، فقط سالي يك بار روز مادر به ديدنم مي آ‌مد و من تمام سال منتظر آن يك روز مي ماندم، به عشق آن يك روز يك سال نفس مي كشيدم، ولي امسال روز مادر او نيامد و من بسيار نگرانش هستم. به خانه اش زنگ زده، ولي مي گويند از آنجا رفته و گريه امانش نداد تا باز هم در مورد تنها دخترش بگويد....».
من و فرشته تمام روز را به حمام كردن شانه كردن آن چند تار مويشان كه به جا مانده از دست روزگار بود گذرانديم، به حرف هايشان گوش كرديم با آنها گريه كرديم و با آنها به بي وفايي روزگار پوزخند زديم...
از آنجا كه بيرون آمديم. گويي همان آدمي نبودم كه تا چند روز پيش تمام فكر و ذكرم پي خوشي هاي زندگي بود، زندگي با قرار دادن فرشته بر سر راه من گويي سيلي محكمي به من زده بود. شايد تخصصي ترين واحد زندگيم را گذرانده بودم. در جايي خوانده بودم كه بعضي از آدم ها، با به دنيا آمدن و رفتنشان، نه گرمي بر روي زمين اضافه مي شود و نه كم و بر عكس بعضي ها نه تنها وجودشان بر روي زمين وزنه اي قابل توجه به شمار مي رود كه بعد از رفتنشان نه آثار بجا مانده از آنان واحدهايي است كه ديگران بايد آن را بگذرانند... و از خود بارها سوال كردم كه من جزو كدامين دسته ام.
در تئاتر زندگي عده اي تماشاگرند و عده اي بازيگر و فرشته يك بازيگر بود، بازيگري كه وجودش نه تنها به درد آدم ها مي خورد، بلكه سگ ها و گربه هاي ولگرد نيز از گرمي وجودش حيات مي يافتند به او غبطه مي خوردم، به راستي او يك فرشته بود، از آن نوع فرشته هايي كه براي شناختنشان نيازي به داشتن بال نبود. او يك فرشته بدون بال بود.
منبع:نشريه دنياي زنان، شماره 50. .